X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

یک شبی مجنون نمازش را شکست.  بی وضو در کوچه ی لیلا نشست گفت : یارب از چه خوارم کرده ای؟  بر صلیب عشق دارم کرده ای؟  مرد این بازیچه دگر نیستم!  این تو و لیلای تو من دگر نیستم! 

 گفت رب : دیوانه! لیلایت منم در رگت پیدا و پنهانت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی!!!